| در رنج نامه ام
حتما از رنج ِ بی رویاییم زیاد می نویسم
و حسرت هایم
و افسرگی هایم
و خوابهای آشفته ام
و پاهایم که آنقدر بی رمق است
که سلولهایم هم این حجم را نمی توانند باور کنند
من برای جسمم خیلی دلم می سوزد
که هنوز پیر نشده ، حس پیری را تجربه می کنند
و زیر این همه تلخی خورد می شوند.
**********
در این هستی خیلی خیلی غم انگیز
دیروز زیر درخت بید نشستم
به این اندیشیدم که چرا هستی من این همه غم انگیز است
و اگر برایت بگویم دلت بدجور می گیرد.
آنقدر که شاید بنشینی و تا دم لبه ی زندگیت کلی گریه کنی.
خیلی دلم گرفته ، خیلی زیاد.
********
در این هستی خیلی غم انگیز،
من بی هیچ دلخوشی،
بی رویا/ بی آرزو،
شاید تنها امید من به غنچه های سفید دسته گلت باشد.
آنها را از من نگیر.
************
|