تبليغاتX
اندیشه کن ....

این همه مدت دریدی/ همت کردی / به چنگ آوردی/  تصاحب کردی ...

و تو را هیچ  سیر نکرد...

 آخر تو! هیچ وقت نفهمیدی که فریب خورده ای.

بازی از ابتدا پوچ بود...

می دانم پوچی تمام وجودت را گرفته...

خوب می دانم.

 

دنیا هزار تا انتخاب هم که پیش تو نگذارند

تو باز راه دیگری را می جویی

البته تو دوست داری بگردی

جستجو کنی

 و راه های جدیدی را بیابی

اما هیچ گاه راهی را نمی آغازی

ترس از نشدن

نرسیدن

و اینکه از ابتدا تو می دانی در ته جاده چیزی وجود ندارد

 

نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388  توسط زهرا عرب  | 


آنگاه که اوضاع رو به وخامت می گذارد و تو در مشقت می افتی ….انگاه زمان کسب شایستگی ست

احساس  می کنم دوست دارم کلی تنها باشم. نمی دانم چرا! اما نه! می دانم. درون آدم که بهم می ریزد  انگار آرامش دنیا هم به هم می ریزد. باید زاویه را غبارروبی کرد. و تنهایی به درد همین جاها می خورد. البته که ما همیشه و مدام  از زاویه خودمان جهان را می بینیم. درون هر کسی زاویه ایست به جهان که عموماً یافت چیزی همانند آرامش، شادی، غم یا اضطراب... رابطه ی وثیقی با حس‏گرهای آن زاویه دارد. ما همه زاویه نشینیم. زاویه نشیننانی که گاه جهان ما همان زاویه ی ماست...

من دل تنگ می شوم دوست خوبم! وقتی می بینم که همه ی جهان تو همان زاویه ی توست. و حتی تو آن قدر زاویه پرست شده ای که  مرا در زاویه ی دیگر نمی بینی...

دلم گرفته دوست من... از تنگ نظریت ... از ندیدنت .... از انکار من... من تو را والاتر از اینها می پنداشتم.

دلم گرفته دوست من... و نمی دانم به کدامین زبان به تو بگویم که رنجهای من و تو، نه از سر تنگ بودن دنیاست که دنیا را به ما کاری نیست. همه ی مشکل من و تو از زاویه نشینی من و توست... آه که چه فرومایه ایم.. من از فرو فرومایگی خودم شرم دارم. شرم دارم از این زاویه پرستی ...

دلم نمی خواست اعتراف کنم به این همه رنج از دست دادنت ... به رنج بی تویی . ولی چکار کنم که تو، خود تو مرا ندیدی و حتی نیم نگاهی هم از زاویه ی تنگت برنداشتی تا مرا ببینی... امان از زاویه پرستیمان.

به اندازه ی یک قرن از تو عصبانی ام... و اتفاقا به خاطر خودت عصبانی ام... اما چه حیف !تو هیچ وقت این را نمی فهمی! برای اینکه دنیا برای تو همان دنیای توست . و" دیگری" را در دنیایی که سرشار از نیازها، عقده‏ها و مایحتاج‏های دم بی وقت ماست چه کار. می توانم به اندازه ی ابدیت دوستت بدارم و نگرانت باشم اما خود از خود دریغ می کنی...

غمینم ازهمه ی ابعاد این زاویه سه بعدی! همراه با یاسی مدام و مدام و مدام.... دیگر چشم به راه زاویه ات نیستم. خیالم از آرزوهایت/ دغدغهایت ... خالیست.خالی ِ خالی ِ خالی. کاش دوراندیشی کرده بودم و اینقدر خودم را منتظر و چشم براه تو نگه نمی داشتم...

 

نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388  توسط زهرا عرب  | 


فکر کن آدم بعد این همه وقت یه مطلب رو وبلاگش بزاره . و البته بدون شرح هم باشه.

نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388  توسط زهرا عرب  | 


تابستان چند روز پیش رسما تمام شد و من تا یکی دو روز دیگر می روم قم. از جهاتی  ناراحتم و از جهاتی خوشحال. با اینکه لیسانسم را هم در یک شهر مذهبی خوانده ام، زیاد به فضای قم عادت ندارم. واقعیتش این است که اصلا فضایش را دوست ندارم. نمی دانم این نفرت در کجاست. من چندان با دین مشکلی ندارم یعنی گارد خاصی ندارم، ولی فضای قم یک جور خاصی است. آدم یک جوری معذب است. البته چاره ای نیست. باید رفت. در شهری که تقریبا هیچ اشنایی ندارم و خوب از خانواده ام خیلی دورم.

اما  از جهات دیگر خوشحالم. اول :دوست صمیمی ام امسال همین دانشگاه قبول شده و خیلی خوشحالم که احتمالا با او هم اتاقی می شوم. فاطمه دوست خوبم آنجا می آید و دوستان هم کلاسی ام سعیده و یلدا.  می توانم خیلی بیشتر ببینمشان و از کنار آنها بودن لذت ببرم. فضای خوابگاه با اینکه بعضی وقتها گرفته است خیلی وقتها _اگر بخواهی_ می توانی کلی در کنار دوستانت شاد باشی.

امیددارم امسال خوب باشد. هر چند سالی که نکوست از بهارش پیداست...!

نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388  توسط زهرا عرب  | 


نمی دانم تا به حال به سایت  مرکز ملی پاسخ گویی به سوالات دینی سرزده اید یا نه. این سایت متعلق به پژوهشگاه فرهنگ و علوم اسلامی دفتر تبلیغات اسلامی است. همان جور که پیداست سایت دولتیست. در این سایت به این پرسش که "چرا بین مجتهدان غالباً در اعلام روز عید فطر اختلاف پیش می‌آید؟" پاسخ داده شده است. در جواب این سوال توضیح داده شده که چون مبانی مراجع مختلف در رویت ماه متفاوت است در نتیجه به نتایج متفاوتی هم روی می دهد. اما سوال اینجاست اگر واقعا این تفاوت وجود دارد چرا هیچ وقت در نظر گرفته نمی شود و فقط نظر آقای خامنه ای از تریبون صداو سیما اعلام می شود. مثلا تا الان که ساعت پنج صبح است و از صداو سیمای جمهوری اسلامی فردا عید فطر اعلام شده، خیلی از مراجع هنوز عید فطر اعلام نکرده اند. تا این ساعت دفتر آیت الله مکارم شیرازی، آیت الله صانعی، آیت الله منتظری آیت الله وحید خراسانی ایت الله سیستانی ایت الله صافی... فردا را عید فطر اعلام نکرده اند. اما چرا صدا و سیما اینها را اعلام نمی کند؟ اگر رسانه ی ملی ما برای مردم است به هر حال جمع کثیری از مردم ایران مقلد آقای خامنه ای نیستند و باید نظر مرجعشان را بشنوند. این را نوشتم تا بگویم، حتی رسانه-ی به اصلاح ملی ایران، پاس طیف سنتی و مذهبی خود را نمی دارد؛چه برسد به کسانی که  مخالفان آن هستند...

نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388  توسط زهرا عرب  | 


چند وقت پیش یه حرفی از عباس معروفی شنیدم خیلی جالب بود. می گفت من رمان می نویسم چون جامعه ام را به خودش نشان دهم. مثل یک پیکر تراش . داستانی می نویسم که حال جامعه ام است و بعد آن را می تراشم و اضافه هایش را می زنم تا مجسمه ای زیبا شود. راستم می گوید. وقتی این حرف را شنیدم خیلی خوشم آمد . اگر کتابهایش را خوانده باشید می توانید بفهمید این حرف چقدر درست است. من کتاب سال بلوا و سمفونی مردگانش را خوانده ام و بسی لذت بردم و روز هایی را در نقش آیدین و اورهان و نوشا و ... زیستم. فضای داستان کاملا آشناست. انگار داستان در خانه ی ما و شما و در تمام خانه های این شهر اتفاق می افتد و مدام تکرار می شود. همه ی داستان خانه های ایرانی. همان سمفونی مداوم مردگان. همان آهنگ کج و معوج و پریشان احوال. مثل شخصیت و منش آشفته ی خودمان. چه خوب دیده معروفی. جملات داستان درهم برهم است . فکر کردم شاید معروفی خواسته نخبه گرایانه بنویسد یا از خودش سبکی به وجود آورد. اما همین که کتاب تمام می شود احساس می کنی معروفی فقط تو را روایت کرده. اگر داستان آشفته است به خاطر ذهن منِ ایرانی است. او مرا روایت کرده و ما اینگونه ایم.

اما چرا یاد این دو کتاب افتادم؟ فکر کنم داشتم در مورد اوضاع اسفبار کشور فکر می کردم .نمی دانم چرا در ذهنم مدام سمفونی مردگان نواخته می شود و انگار  آغاز سال بلوا را خبر می دهد....

 

نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388  توسط زهرا عرب  | 


پادشاه سرزمینی درایتالیا، درقرنها پیش، وقتی اوضاع کشورش نابسامان بود، به طور اتفاقی، اکسیر جاودانگی را بدست می آورد و می نوشد... او را عمری جاودان است. وحال او به عصر حاضر رسیده. داستانش را برای دختری روایت می کند. و ما هم شنونده ی این سرگذشتیم.

 مرد بعد از خوردن اکسیر بر آن می شود که جهان را همان کند که همیشه همه ی انسانها می خواهند. اوالبته فرصت کافی برای این کار را  دارد! اما گذشت قرنها بر او این را ثابت می کند که کاروان بشر گرچه مدام و مدام در حال تغییر است؛ اما همواره همان اتفاقات تکرار می شود. آدمها می آیند دقایقی در حافظه ی زمین با رویاهایشان زیست می کنند و بعد می میرند بدون اینکه بدانند که قبلی ها هم همین گونه فکر می کردند وهمین گونه رویابافی می کردند والبته بعدی ها و بعدی ها و... سرشت سوزناک بشر. هیچ کاری فایده ای ندارد. زیرا بعدی ها هم می میرند و چه فایده برای اینکه برای انسانیهایی گذرا کاری کرد. نکته ی جالبش این است که هر کار بیرونی اگر فقط بیرونی باشد بی معنا می شود. و مرد در طی قرنها دیگر مانند این آدمهای زودگذر و حقیر وبیچاره _که ممکن است لحظه ای بعد نباشند_ گول رویاهای انسانها را نمی خورد. و گاه از پس این همه سال به خامی آنها ، لبخندی بس تلخ می زند. ما که جهان را آباد می خواستیم. آبادی برای که برای چه؟ برای انسانی که نه امیدی برای زیستن پس از مرگ دارد زندگی برای او راه به پوچی می برد. خوب شما می توانید هزار تا استدلال کنید و به این ایراد او جواب دهید. اما او تمام رویاهای شما را پنبه می کند. او تجربه ی زیادی دارد!!

طرح بالا داستان کتاب "همه می میرند" اثر "سیمون دوبوار" است که "مهدی سحابی" آن را به فارسی ترجمه کرده. کتاب، جالب و روان است و البته آنقدر جذاب که ساعتها وقت بگذاری و آن را بخوانی. شاید فکر کنید داستان خیالی ست اما اصلا اینگونه نیست. مرد نامیرا همان تاریخ انسان است . تاریخ آدمها را بخوانید انگار همان مرد نامیرا است. ما می توانیم تمام تجارب آدمیان گذشته  را داشته باشیم! و اتفاقا این را ببینیم که اگر چه صورت ها تغییر می کند و مطالبات انسانها در گذر زمان عوض می شود؛ اما انسان همان است...حقیر و کوچک و البته میرا. دوبوار در خلال داستان توضیح می دهد که خیلی از احساس ها و شور و امیدهایی که ما در زندگی مان داریم، تنها و تنها بخاطر همین میرایی ماست. خاصیتی که نمی دانیم باید لعنتش کنیم یا شکر گزار آن باشیم...

این کتاب را دوست دارم چون سیمون دوبوار به نحو پدیدار شناسانه خوب  حال و روز انسان معاصر را نشان می دهد. و از طرفی دوستش ندارم و چون عالم نویسنده ی کتاب را دوست ندارم. البته قطعا "دوست نداشتنم "هیچ گاه باعث نمی شود تاثیر فوق العاده ای را که کتاب برمن گذاشت فراموش کنم.

نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388  توسط زهرا عرب  | 


انقلاب مخملی تازگی ها بر سر زبانها افتاده. من تا چند وقت پیش نمی دانستم که انقلاب مخملی چیست . خدا را شکر به اطلاعات مان اضافه شد. در همین راستا خوب است بدانید که اتفاقا انقلاب مخملی خیلی هم جالب است. معمولا در حکومت های دیکتاتوری مردم وقتی بدون خشونت و به صورت خود جوش دست به راهپیمایی زده و خواستار تغییر حکومت دیکتاری به یک حکومت دمکراتیک می شوند نام انقلاب مخملی را  روی آن می گذارند. بر خلاف کودتا که معمولا از طریق یک کشور خارجی پشتیبانی می شود انقلاب مخملی به هیچ عنوان نمی تواند وابسته به یک کشور بیگانه باشد.  خیلی هم ازش خوشم آمد. اما نکته ی جالبتر اینکه بدانید روزنامه ی کیهان اولین کسی بود که این واژه را به دهان ها انداخت و متعرضان به نتایج انتخابات را سران این انقلاب خواند.

 کیهان با گفتن از حرف به دو چیز اعتراف کرده ۱.حکومت ما دیکتاتوری است! ۲.هیچ کدام از سران و آشوب گران به کشور خارجی وابسته نیستند!

البته کیهان قطعا آنقدر بی سواد است که هیچ وقت به این دو تا نکته دقت نکرد...

 makhmal

 

نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388  توسط زهرا عرب  | 


چند روز پیش متوجه شدم که نام گروه فلسفه ی دانشگاه مفید در گروه آشوبها قرار گرفته است.  برایتان از تجربه ام در مفید بگویم که جز تجربیات جالب زندگی ام است از آن جهت که یاد می گیری از روی لباس کسی در مورد او نظر ندهی ! مثلا نگویی آخوند ها اینطوری اند. !! دو تا از آنها استاد ادیب و استاد سلیمانی هستند. من به جز چند برخورد با آنها ارتباطی نداشته ام زیرا در گروه فلسفه ی اسلامی و دین دانشگاه مفید تدریس می کنند. ولی همواره در مورد ذهن جوال و حاضر جواب و هوش دکتر ادیب دوستانم زیاد صحبت می کردند. ایشان در انتخابات مسئول ستاد میرحسین موسوی در قم بودند. با آقای سلیمانی هم یک برخورد داشته ام. ولی هر چه بود این دو تا جز بهترین استادان فلسفه ی دانشگاه مفید هستندو دکتر سلیمانی تالیفات زیادی در زمینه ی ادیان دارند. حالا فکر کنم در سال جاری دانشگاه مفید در رشته فلسفه ی اسلامی و دین با کمبود استاد مواجه شود( البته امیددارم این اتفاق نیفتد). وقتی این عکس ها را دیدم یک حجم بزرگی از شعف را احساس کردم.  واقعا به تک تک تان افتخار می کنم.  و اینکه گاهی حق و حقیقت باعث شود که آدم همه ی عناوین را کنار بگذاردو کنار مردم اعتراض کند و همه را فراموش کند. خیلی چیز یاد گرفتم. خیلی زیاد. راستی ایازی جز بزرگترین قرآن پژوهان ایران به حساب می آید...امروز خیلی خوشحالم...

این عکس ها را سایت رجانیوز از سایتهای خبری وابسته به احمدی نژاد با عنوان زیرمنتشر کرده است:

بیانیه شماره 2 طلاب و فضلای قم با عنوان افشاي نام و مشخصات روحانيون حاضر در آشوب‌هاي تهران

البته برای همه ی آن فضلا و  طلاب قم متاسفم چون رفتار آنها بیشتر به مزدوران نزدیک است.

 

نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388  توسط زهرا عرب  | 


در رنج نامه ام

حتما  از رنج ِ بی رویاییم زیاد می نویسم

و حسرت هایم

و افسرگی هایم

و خوابهای آشفته ام

و پاهایم که آنقدر بی رمق است

 که سلولهایم هم این حجم را نمی توانند باور کنند

من برای جسمم  خیلی دلم می سوزد

که هنوز پیر نشده ، حس پیری را تجربه می کنند

و زیر این همه تلخی خورد می شوند.

**********

در این هستی خیلی خیلی غم انگیز

دیروز زیر درخت بید نشستم

به این اندیشیدم که چرا هستی من این همه غم انگیز است

و اگر برایت بگویم دلت بدجور می گیرد.

آنقدر که شاید بنشینی و تا دم لبه ی زندگیت کلی گریه کنی.

خیلی دلم گرفته ، خیلی زیاد.

********

در این هستی خیلی غم انگیز،

من بی هیچ دلخوشی،

بی رویا/ بی آرزو،

شاید تنها امید من به غنچه های سفید دسته گلت باشد.

آنها را از من نگیر.

************

 

نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388  توسط زهرا عرب  |