گاهی به این می اندیشم که واقعا چه چیزی به زندگی ام معنا خواهد داد؟ چه چیزی انسان را می تواند از ظلمت و تاریکی که بدان دچار شده نجات بخشد و چه چیزی می تواند این هستیِ خاموش را به حرف بیاورد. راستش را بخواهید من با خودم تعارف ندارم. نفس کشیدن در هستی بی صدا و خاموش عملاً افتادن در چاه بیهودگیست. چنین جهانی برای من نه راضی کننده است و نه ارزشی دارد که بشود وقتت را بی دلیل در آن تلف کنی. راستی تا به حال عریان به این مسئله اندیشده ای که جهان بدون شعور عجب جای دهشناکی است. به اعماق رفته ای که پوچی ای در لایه های خاموش چنین جهانی آرمیده است لمس کنی؟ که هر لحظه ممکن است ما را ببلعد؟ مدام پنهانش می کنیم تا آن چشمان گستاخ و بی روح را نبینیم.
نمی دانم شاید به قول فاطمه (دوست جدیدم) ایمان بزرگترین مسئله ی زندگی ما باشد. او معتقد است که ایمان با خودش دو چیز دیگر را به همراه می آورد عشق و اخلاق. و کسی که این دو را داشته باشد جهان در نگاه او دیگر بدون شعور نیست. البته من هنوز نفهمیده ام که آيا کسی می تواند به صورت خودآگاه در خودش تولید ایمان و اخلاق کند؟ ولی به نظرم ارزش آن را دارد که مورد امتحان قرار گیرد. بعضی وقتها دلم می خواهد عمیقا بفهمم اینجا چه خبر است. توی ذهنم تصور می کنم توی اقیانوسِ هستی یک شیرجه، از بلندترین ارتفاع ممکن زده ام و مدام پایین و پایین تر می روم و از یک بهجت عمیق سرشار شده ام. فاطمه می گوید که من ازپیش، فرض گرفته ام که حتما هستی گوهری دارد و ما می توانیم آن را با جهد کشف کنیم. راستش من عملا چنین اعتقادی دارم و اگر کوششی می کنم واقعا خواسته ام که چیری کشف کنم(نه جعل)...
حرف فاطمه درباره ی ذات مرا بسیار به فکر فرو برده است. خوب است آدم متوجه ی پیش فرض های خود بشود.
* این چند وقته عملا دسترسی به اینترنت نداشته ام. دارم یک پست در مورد شهر قم می نویسم به زودی بر روی وبلاگم می گذارم.
*این چند روز به این فکر می کنم که واقعا چه چیزی مرا از پوچی که شاید بتوان گفت گرفتاری نسل ماست رهایی می دهد. چه کسی می تواند ما را از این وضعییتی که دوستی در کامنت های قبلی اشاره کرده بود که نه اندیشه است که بلکه آرزو اندیشی است نجات دهد. آیا ما در هستی خودمان در یک نگاه اپیستمولوژیک گیر افتاده ایم و همواره در خودمان غوطه می خوریم؟ یا نه می توانیم بلاخره از این سوژه بودن گذر کنیم و با نگاهی هستی شناسانه باور کنیم که هستی بیش از عواطف و احساس من است. چیزی ذی شعور و مستقل از من در جریان است که می توان آن را به عنوان یک دیگری دید و او را لمس کرد؟ می توان آن را چون دیگری مورد خطاب قرار داد و این قدر مدام در توصیفات روانشناسانه غوطه نخورد؟ چه چیزی می تواند راه گشا باشد کدامین نگاه ؟ کدامین کار در دنیا؟؟؟
|