هیچ وقت سعی کرده ای مرا ببینی؟ ورای آن چیزی که هستم یا سعی می کنم باشم؟ یا شاید هم وانمود می کنم؟ چرا سعی نمی کنی که کمی پایین تر روی و پایین تر ها را ببینی؟ شاید من آنجا طور دیگری باشم ؟ شاید من آنجا دیگر لبخندهایی که مدام بر صورتم نقش می ببندد را بر لب نداشته باشم و اندوهگین تر از همیشه از این رنجی که مدام زندگی بر سرمان می زند نشسته باشم و عجیب گریه کرده باشم؟ گریه هایی که شاید از خودم هم پنهانشان می کنم که مبادا دیگرانی را ناراحت کند و آنها بفهمند که حتی در زندگی من نیز چیزی برای عرضه کردن وجود ندارد و پوچی و پوچی و پوچی ....
تا کی می خواهی قایمش کنی؟ برای یک بار هم که شده دست بردار از این فریب مدام. زندگی هیچ چیزی برای عرضه کردن ندارد. و همه ی دنیا فقط یک وراجی بزرگ است. تمام دنیا ، تمام آدمها، زندگی تمام بشر از ابتدا تا به انتها....
خاطراتم را که مرور می کنم می بینم که چه راحت این که تو مرده ای را باور کردم همان روزی که یکی از همکلاسی هایم کشف جدیدش را همه جا اعلام کرد که خدا مرده است و من را سروری عجیب فرا گرفت...
چه سال هایی را که فکر می کردم زندگی ام پر از معنا است و آن را در انبوه خواسته های جوانی زیستم... من از این همه شور و هیجان لبریز بودم و فکر می کردم که زندگی تمام و کمال در خدمت من است...
اما الان در اوان میانسالی احساس می کنم که زندگی ام غرق در بی معنایی است... بی معنایی که هیچ کس نمی تواند حجم آن را دریابد. دلم بدجور دلتنگ است... و فکر خودکشی که مدام به سرم می زند... ادامه زندگی را چه سود؟
تولستوی در کتاب "اعتراف من" سخت دلمشغول معنای زندگی است. بر آن است در قرنی که خدا مرده است و دیگر ربط و نسبتی با زندگی او ندارد، زندگی اش را که از این بی معنایی به اعماق تاریکی ها رفته نجات دهد. او همه چیز را سیاه می بیند. همه چیز بی ارزش شده و همین بی ارزشی برای او معادل با بی معنایی است.فکر مدام تولستوی می شود معنا. چه چیزی در زندگی است که من آن را نیافته ام که شور زیستن از وجودم رخت بربسته ؟ کجای کار را اشتباه رفتم؟ باید چکار می کردم که نکردم؟ وهزار تا سوال دیگر...
تولستوی شروع می کند به خواندن بودا، شوپنهاور، سلیمان ... و راه حل های آنها .. اما مشکل تولستوی چیز دیگریست. تولستوی بی نسبت است. عقل کم کم با عجب بیش اندازه اش دیگر رشته ای از تعلق برایش نگذاشته که ادعا کند که عالم دارد! آدم بی عالم یعنی یک شی که مثل اشیای دیگر که در هستی افتاده شده اند ... و یک شی هیچ وقت یک آدم نمی شود. آدم اگر نسبتی با چیزی نداشته باشد میمیرد و میشود یک آدمِ فقط متحرک شاید هم یک ماشین...
تولستوی آخر کتاب به این نتیجه می رسد که باید دست به عمل بزند . خود تولستوی (حداقل به نظر من ) متوجه نیست چکار می کند. ولی عملا وقتی عقل را ، همان عقلی که همیشه بیرون می ایستد و همه چیز را چهار چشمی می پاید و تحلیل می کند را کنار می گذارد، همه ی دنیایش تغییر می کند. شروع می کند به عمل کردن به آن چیزی که همیشه برایش مسخره می آمد : یعنی دین. همان چیزی که همیشه برایش روشن بود که دورانش به سر آمده . اما تصمیمش را گرفته بود .برای فرار از بی معنایی و وقتی بی معنایی برای تو تبدیل به گیوتین می شود انسان به هر چیزی پناه می برد. این همان لحظات مرزی است که اگزیستانسیالیست ها بر روی آن تاکید دارند. تولستوی بر لب پرتگاه وجودش راه می رود. اگر به بی معنایی آری بگوید به خودکشی و مرگ آری گفته است. حالا تولستوی بدون آنکه از خیلی چیزها سوال کند سعی میکند عمل کند . یک سری کارها را با نیتی خالص انجام می دهد و تا آنجا که امکان دارد خودش را در وادی دیگری قرارمی دهد. و دین آنجایی است که بعد از ناامیدی از علم و فلسفه بدان روی آورده.
تولستوی در پایان کتاب احساس می کند دنیا آن طوری نبوده که با عقل تحلیل می کرده. دنیا را وقتی فارق از نسبتهایش ببینی بی معناست. ولی همین که سعی می کنی جهان را به عقل تحویل نکنی و آن را در یک کل که شامل تمام نسبت های توست دنیا طور دیگری می شود. کم کم و واقعا کم کم احساس می کنی در آخر کتاب تولستوی حال و روزگار بهتری دارد. برای او راه دیگری هم باز شده راهی که برای باز شدن دروازه های آن رنج زیادی کشیده است. به قول سیمون وی معرفت خدا فقط از طریق فهم رنج حاصل می شود. واز همه مهم تر این سخن ویلیام جیمز است که خدا موجودی فوری ، فوتی و ضروری در زندگی ماست. و نبودن اوحداقل برای تولستوی مساوی بی معنایی...
…
همین لحظه اینجاست و من فقط او را می بینم. همه ی هوا پر است از او . پر ِ پر حتی میتوانم در هر باز دم او را حس کنم. داخل ریه هایم می شود نمی دانم چه می شود انگار همه ی سلولهایم شوقی دوباره می گیریند برای زیستن ...انگار همه چیز خوب شده و جهان زنده شده و من به جای لذت همش می ترسم این لحظات تمام شود... کاش همیشه اینجا باشد ...
*تقریبا هیچ کدام از جملات از کتاب انتخاب نشده . همه ی نوشته ی بالا نتیجه گیری های بنده بعد از خواندن کتاب است.
|