از تلخ کامی های این روزگار این است که هرگز به نقطه ای نمی رسی که بگویی آری همین برایم کافی است... همیشه میل به بیشتر و بیشتر داری ... و جاده ای بی انتها که آرامش و اضطراب تو بستگی به این دارد که واقعاً این جاده بی پایان باشد. راستی به این موضوع فکر کرده ای که جایی که در آن زندگی می کنیم در کل هستی فقط یک غبار است ! من گاهی از اینکه این همه احساس نیستی می کنم می ترسم . می ترسم که خیلی خودم و جهان را جدی گرفته باشم! راستی این همه جنگ در همین غبار شکل گرفته، این همه کشتار، این همه بی رحمی، این همه مهربانی، این همه قهرمان... من عجیب در چنین لحظه ای غرق شده ام ... عجیب ... راستی در این غبار من چه هستم؟ سهم من چیست؟ و این احساس نیستی بیش اندازه که بازی زندگی را در نظرم مسخره جلوه داده! راستی من برای این عالم چه هستم یک مولکول؟اتم؟ نوترون؟ پروتون؟ یا خیلی ریزتر از اینها؟ می ترسم صاحب هستی هم حد ریاضیاتی بلد باشد و با یک حد ما را معادل صفر ، یعنی نیستی! در نظر بگیرد. من به علت یک قانون ریاضی نیستم!!من خدا ریاضیدان را دوست ندارم.
|